احساس ...؟!

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده, تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی, پولداری, عشق , دانایی, صبر, غم, ترس, ... هر کدام به روش خود می زیستند.

تا اینکه یه روز...

دانایی به هم گفت :" هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید, زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید."

تمام احساسها با دستپاچگی قایق های خود را از انبار خانه هایشان بیرون در آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها, آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.

روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان  جزیره را ترک کردند. در این میان, " عشق" هم سوار بر قایقش بود, اما به هنگام دور شدن از جزیره , متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و " وحشت" را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود. "عشق" سریعا" برگشت و قایقش را به همه ی حیوانات و " وحشت" زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای "عشق" نماند. قایق رفت و "عشق" تنها در جزیره ماند.

جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و "عشق" تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا "ترس" جزیره را ترک کرده  بود. اما نیاز به کمک داشت. فریاد زد و از همه ی احساس ها کمک خواست . اول کسی جوابش را نداد .در همان نزدیکی ها قایق دوستش "پولداری" را دید و گفت: "پولداری" عزیز, به من کمک کن.

"پولداری" گفت: " متاسفم, قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد"

"عشق" رو به سوی قایق "غرور" کرد و گفت : مرا نجات می دهی؟

"غرور" پاسخ داد: "هرگز, تو خیسی و مرا خیس می کنی."

"عشق" رو به سوی "غم" کرد و گفت:"ای "غم" عزیز مرا نجات بده."

اما "غم"  گفت:"متاسفم "عشق" عزیز, من آنقدر غمگینم که یکی باید بیاید و مرا نجات دهد."!

در این بین "خوشگذرانی" و "بیکاری" از کنار "عشق" گذشتند, ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست!

از دور "شهوت" را دید و به او گفت : "شهوت" عزیز, من را نجات می دهی؟"

شهوت پاسخ  داد: "هرگز ... برو به درک...سالها منتظر این لحظه بودم که بمیری!...حالا بیایم و نجاتت بدهم؟!!

"عشق" که نم توانست  "ناامید"  باشد, رو به سوی خدا کرد و گفت:" خدایا... مرا نجات بده."

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد میزد :" نگران نباش من دارم به کمکت می آیم."

عشق آنقدر آب خورده بود که دیگر نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد.

پس از به هوش آمدن , با تعجب خوش را در قایق "دانایی" یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد, زیرا امتحان نیت قلبی احساس ها به پایان رسیده بود.

" عشق" برخاست. به  "دانایی" سلام کرد و از او تشکر نمود.

"دانایی" پاسخ سلامش را داد و گفت: " من " شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بیایم.  "شجاعت" هم که قایقش دور از من بود, نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند. پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم. تو حکم فرمانده بقیه ی احساس ها را داری."

"عشق" با تعجب گفت: " پس اون صدا کی بود که به من گفت برای نجات من می آد؟ "

"دانایی" گفت :" "او زمان بود."

"دانایی" لبخندی زد و پاسخ داد : "بله , " زمان" ... چون این فقط  "زمان"  است که لیاقتش را دارد تا بفهمد که ".....عشق" چقدر بزرگ است".

/ 12 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شمیم

سلام خوبی؟ تو این مدت همش بهت سر میزدم و منتظربرگشتت بودم خوش اومدی[گل]

آذر زمانی

بسیار زیباست ..بازم ازتون ممنونم

ماهی

دوستت دارم

احسان

بیاد آبجیهای قدیممونم هستیما [گل]

ماهی

سلام جوجه :)

محمدجواد

سلام سحاب خانوم خوبی منو یادته محمدجواد حال بچه ات چطوره کم پیدایی

ماهی

خدایا ، دلم مرهمی می خواهد از جنس خودت! نزدیک؛ بی خطر، بخشنده، بی منت ...

محمدجواد

سلام خوبی من این وبلاگو خودم مینویسم همیشه هم اپش میکردم متاسفانه بخاطر مشکل بلاگفا همه ی وبلاگم از سال 92 به اینور حذف شده درس هم که هی گاهی میخونم گاهی نه روانشناسی میخوندم انصراف دادم مشخص نیست