شهامت

زندگی به تناسب شهامت آدمی  گسترش یا فروکش می یابد.

 

 

در بهار دو تا بذر در خاک حاصلخیز کنار هم نشسته بودند. اولین بذر گفت:

می خواهم رشد کنم. می خواهم ریشه هایم را درخاک زیر پایم بدوانم و ساقه هایم را از پوسته خاک بیرون بکشم. می خواهم غنچه های لطیفم را باز کنم و نوید فرارسیدن بهار را بدهم... می خواهم گرمای آفتاب را روی صورتم و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگهایم احساس کنم! و رشد کرد و قد برافراشت.

بذر دوم گفت: من می ترسم. اگر ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم از کجا معلوم که در تاریکی به چیزی برنخورم؟ اگر راهم را از میان پوسته سخت بالای سرم بیابم از کجا معلوم که جوانه لطیفم از بین نرود... و اگر بگذارم که جوانه هایم باز شوند از کجا معلوم که یک مار نیاید و آنها را نخورد و اگر بگذارم که غنچه هایم باز شوند از کجا معلوم که طفلی مرا از زمین بیرون نکشد؟ نه بهتر است منتظر بمانم تا همه جا امن و امان شود. واین طور بود که او منتظر ماند.

مرغ خانگی که در خاک دنبال دانه می گشت بذر منتظر را دید و او را خورد.

 

برای زیستن شهامت لازم است. یک دانه نترکیده دارای همان ویژگیهایی است که جوانه هنگام شکستن پوسته اش دارد. با این وجود تنها آنی که پوسته اش را می شکند خود را به دورن ماجرای زندگی پرتاب می کند.

/ 144 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محیا

اره عزیزم خیلی خوب بود.ولی دلم برا وبلاکت تنگ شده بود[گل][ماچ]

یواشکی

مرسی که اینقدر محبت داری داداشی من...[لبخند]

نیایش

سلام این آخرین باره که میام نت البته فعلا اومدم بگم ممنون این مدت خیلی خوب بود خداحافظ[گریه]

دریا

سلام عزیزم چشم به اسمی که گفتی لینک شدی منو به اسم وبلاگم یعنی دنیای دریا لینک کن مرسی

دختری از جنس پائیز

سلام خوبین؟ گفتم بیام یه سر بهتون بزنم ببینم آپ جدید ندارید؟ پس کی آپ می کنید شما؟

یواشکی

سلام خوبی؟ من گریم کار میکنم و امتحان اسژشیال داشتم داداشی

یواشکی

ممنون که اومدی پیشم ...[لبخند]

یواشکی

تازشم داداشی من وقتی نوشته هات و توی ولاگم میبینم لذت میبرم