عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟

همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکرمی کرد یک مرغ است.

 

/ 92 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار من

سلام ممنون لطف داری دوست گرامی خوشحال شدم دوباره اپ شدم اگه دوست داشتی خوشحال میشم تو خونه ام ببینمت

mahsa

salam gole nazam khili bivafa shodi dige nemiay sar bezani???azat narahatm

mahsa

سحاب گلم آپم و منتظر حضور گرمت یا حق[گل]

راحله90

سحااااابی سلام کجایی؟خبر ازت نیست؟خبر بهم بدی ممنونت میشم [بغل][بغل][بغل][بغل][بغل] [بغل][بغل][بغل][بغل][بغل]

mahsa

[گل]سلام سحاب گلم خدانکنه که مشکلی داشته باشی اگر کمکی ازم بر میاد یه ندا بده چشم حتما دعات میکنم دست حق نگهدارت

وحیده

سلام آبجی . کجایی پس؟ چشمم به راه موند ؟

وحیده

کاش پرده میفمید که تا زمانی که پنجره باز است فرصت رقصیدن دارد .....

رامین

سلام خوبی؟؟ یه وقت سر نزنی ها باشه

خلاف عقربه ی شب

سلام سحاب جان کجایی پس تو آخه؟ بیرون بیا از این پیله ی تنهایی[گل]