و ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
قالب وبلاگ

روزی مردی واعظ به عارفی گفت :« تو که از یگانگی هندوها , مسلمانان, مسیحی ها و زرتشتی ها سخن می گویی و اعتقاد داری که همه بندگان خدا با هم برابر و به یک اندازه نزد او عزیز هستند, چون همه ما فرزندان او هستیم. پس با من بیا و به شیوه من عبادت کن. »

عارف با خوش رویی این پیشنهاد را پذیرفت و همراه مرد به عبادتگاه او رفت. واعظ ابتدا  شیوه عبادت خود را به عارف آموخت و سپس شروع به نیایش کرد , اما در میان کار متوجه شد که عارف همچنان ایستاده است و به او می نگرد. پس به او گفت:« چرا مانند یک تکه چوب ایستاده ای و مثل من عبادت نمی کنی؟ »

عارف لبخندی زد و به آرامی گفت:« برادر من, اگر تو فقط عبادت می کردی, من هم با تو عبادت می کردم. اما افسوس! در حالی که لبان تو کلام مقدس را ذکر می کنند, ذهنت سرگردان است و به مادیات مشغول شده که قرار است کره ای بزاید. و تو می خواهی بدانی که پوست آن کره چه رنگی می شود. آرزو داری که رنگش مثل پنبه سفید باشد.»

مرد واعظ از این که عارف توانسته بود ذهن او را بخواند, حیرت کرد.

آری, این حکایت بسیاری از ماست. بیشتر اوقات هنگام عبادت فقط لبهای ما دعا می کنند, اما ذهنمان در میان موضوعات گوناگون آواره است و پرسه می زند.

[ ۱۳۸٩/۳/٢٥ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ سحاب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت, خدا ساخت. که من کسی نداشتم کسم خدا بود.کس بی کسان... من ملک بودمو و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم/ نیستم آدم اگر بازنگردم آنجا/ زین جهت هست که کمی دلشادم
امکانات وب

log