و ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
قالب وبلاگ

زندگی به تناسب شهامت آدمی  گسترش یا فروکش می یابد.

 

 

در بهار دو تا بذر در خاک حاصلخیز کنار هم نشسته بودند. اولین بذر گفت:

می خواهم رشد کنم. می خواهم ریشه هایم را درخاک زیر پایم بدوانم و ساقه هایم را از پوسته خاک بیرون بکشم. می خواهم غنچه های لطیفم را باز کنم و نوید فرارسیدن بهار را بدهم... می خواهم گرمای آفتاب را روی صورتم و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگهایم احساس کنم! و رشد کرد و قد برافراشت.

بذر دوم گفت: من می ترسم. اگر ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم از کجا معلوم که در تاریکی به چیزی برنخورم؟ اگر راهم را از میان پوسته سخت بالای سرم بیابم از کجا معلوم که جوانه لطیفم از بین نرود... و اگر بگذارم که جوانه هایم باز شوند از کجا معلوم که یک مار نیاید و آنها را نخورد و اگر بگذارم که غنچه هایم باز شوند از کجا معلوم که طفلی مرا از زمین بیرون نکشد؟ نه بهتر است منتظر بمانم تا همه جا امن و امان شود. واین طور بود که او منتظر ماند.

مرغ خانگی که در خاک دنبال دانه می گشت بذر منتظر را دید و او را خورد.

 

برای زیستن شهامت لازم است. یک دانه نترکیده دارای همان ویژگیهایی است که جوانه هنگام شکستن پوسته اش دارد. با این وجود تنها آنی که پوسته اش را می شکند خود را به دورن ماجرای زندگی پرتاب می کند.

[ ۱۳۸٩/٦/٢٤ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ سحاب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت, خدا ساخت. که من کسی نداشتم کسم خدا بود.کس بی کسان... من ملک بودمو و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم/ نیستم آدم اگر بازنگردم آنجا/ زین جهت هست که کمی دلشادم
امکانات وب

log