و ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
قالب وبلاگ

کوتاهه اما فکر می کنم ارزش خوندنو داشته باشه

 

مرد پلیدی ، در آستانه مرگ، کنار دروازه دوزخ به فرشته ای بر می خورد.

فرشته به او میگوید : فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی و همان یاریت میکند. خوب فکر کن .

مرد به یاد می آورد که یک بار هنگامی که در جنگلی راه میرفت ، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند میزند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید، تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع به بالا رفتن از آن می کنند. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمیگردد و آنها را هل میدهد. در همین لحظه، تار پاره می شود و مرد بار دیگر به دوزخ باز میگردد.

صدای فرشته را می شنود که  افسوس.

خودخواهی ات تنها کار نیکی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد

[ ۱۳۸٩/٤/٢۱ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت, خدا ساخت. که من کسی نداشتم کسم خدا بود.کس بی کسان... من ملک بودمو و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم/ نیستم آدم اگر بازنگردم آنجا/ زین جهت هست که کمی دلشادم
امکانات وب

log