و ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
قالب وبلاگ

یا رحمةللعالمین

بخوان به نام رهایی ! بخوان به نام بلوغ ! بخوان به نام ساقه امید در پهندشت یأس! بخوان به نام خالق خورشید و عشق را به اسم اعظم معشوق, از پس یلدای بی تنفس دیجور, نور باران کن.

بخوان نبی گرامی ! بخوان رسول عشق و امید! بخوان به نام نامی توحید!

تو که خواندی, هرم صدای تو که قندیل های سکوت را ذوب کرد, آوای مهربان تو که فضای میان زمین و آسمان را عطرآگین نمود, بوی خوش عشق که ملائک بی تاب را به طواف حرا کشانید انبیا انگشت حیرت به دندان گزیدند.

ابراهیم و اسماعیل از آنکه حرا بود و ما به مرمت کعبه ایستادیم و موسی که به طور , چرا رفتیم و عیسی از آن که آنچه در زمین یافتنی بود, در آسمان چرا می جستیم و در این میانه, تنها خاطر خدا بود که راضی بود. چرا که رحمت واسعه خویش را نمود عینی بخشیده بود. فرشتگان برخی به رضایت بی سابقه خدا سجده می بردند, بعضی عرق از جبین پیامبر می ستردند, عده­ای گوش به لطافت این معاشقه می سپردند و برخی از آن که معشوق خداوند را در زمین می دیدند نه در میان خویش, خون دل می خوردند.

اگر چه پیامبران همگی مظهر رحمت خداوند بودند, اما کدام گستره­ی محبتی, خدا را به تمجید وا داشته بود « انک لعلی خلق عظیم».

جبرئیل چه ذوق کرده بود که پیام عاشق و معشوق را بر بال امانت خویش به یکدیگر می رساند.

آری تو که خواندی, آسمانیان, زمینیان, اهل دل را به پایان شب سیاه بشارت دادند. عرشیان که هلهله می کردند, فرشیان را مژده آوردند که :« قدجائکم من الله نور». خداوند زمین را نورباران کرده است.

برخیزید, خواب را بشکنید و چشمان ظلمت گرفته را سوی نور بگشایید. بیم گمراهی را از کلبه دل برانید و ترس از فراز و نشیب, از چاه و چاله , از دشت و تپه را جواب کنید. نگرانی را جارو کنید, هراس از افتادن را به گور بسپارید, بر ظلمت زهرخند بزنید که :« یجعل لکم نورا" تمشون به ». فرا راهتان نوری گسترده است به مدد آن, راه را بیابید و در پناه او بپویید. جگرهای تفدیده و چشمان عطش چشیده و دهانهای تشنگی کشیده را با زلال رحت خداوند سیراب کنید. هر کدام که از اعماق دل و شیارهای ذهن خویش خدا را می جستید, اینک نظاره کنید. «من رانی فقد رای الحق» . هر که خدا را می جوید, او را ببیند خدا را در آینه وجود او به تماشا بنشیند.

خدا که آفرینش را برای شناخت خویش, « فخلقت الخلق لکی اُعرف », بنیان نهاده بود, با تو به کار خلقت کمال بخشید . تو رحمت خداوند را به زمین آوردی و عینیت بخشیدی.

و چرا خوشحال نباشد؟ تو تنها ظرفی بودی که تمامی رحمت زلال و بی منتهای او را در خویش جا دادی. و در آفرینش کدام ظرفی به ظرفیتی این چنین دست یافته بود؟ « الم نشرح لک صدرک». کدام سینه جز سینه ی مبارک تو به وسعت رافت الهی گسترده بود؟

این چه استقامت بی انتهایی است که خدا را حتی به اعتراض وا می دارد: « فلعلک باخعٌ نفسک علی آثارهم, ان لم یومنوا بهذا الحدیث اسفاً ». تو تا کجا پای می فشری پیامبر؟ مگر جان خویش شمع هدایت کوران کرده ای؟

مگر مظاهر رحمت خداوند کاسه ی صبرشان تا زمانی به لب نمی رسید؟ مگر جاده ی پایمردی و استقامتشان به انتها نمی رفت؟ مگر پس از سالها خون جگر, لب به نفرین نمی گشودند؟ این چه سینه ایست که انتها ندارد؟ این چه کوه استقامتی است که از جا نمی جنبد؟ این چه اعجوبه ای, چه معجزه ای, چه آیت بی همتایی است که تنش در زیر قلوه سنگهای جهالت خرد می شود و در عین حال هدایت دشمنان را از خدا طلب می کند .

زبانش جز برای دعا نمی گردد, و لبهایش جز به استغفار برای همه تکان نمی خورد.

این چه عظمت سوال آفرینی و چه شوکت تحیرزایی است؟

برای آنها که دست در گوش, می گریزند, چه می خوانی؟ برای آنان که خود نمی خواهند, از من طلب هدایت چه می کنی؟

اینان جنبه ی خورشید ندارند, نور نمی فهمند, ظرفیت روشنی در وجودشان نیست. تشعشع آفتاب وجود تو چشمهایشان را کور کرده است.

تو باز به دنبالشان چه می دوی؟ اینان از نور , از روشنی, از تو می گریزند, جان خوش فدای هدایت نا اهلان مکن پیامبر!     

و طبیعی است که خدا این جلال و عظمت را محصور یک جامعه و یک قرن نپذیرد. این با رحمت گسترده ی خداوند سر سازگاری ندارد که عصاره ی خلقت خویش رابه زمان و زمینی منحصر کند. اگر چه سالهای سال بگذرد و این راز نگفته بماند.                                                                                                      

[ ۱۳۸٩/٤/۱۸ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت, خدا ساخت. که من کسی نداشتم کسم خدا بود.کس بی کسان... من ملک بودمو و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم/ نیستم آدم اگر بازنگردم آنجا/ زین جهت هست که کمی دلشادم
امکانات وب

log