و ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
قالب وبلاگ

در را ببند ٬ پنجره ها را هم پرده بکش . درزها را هم بگیر . روزنه ها را هم ..

او همیشه آنجا ایستاده است . آن طرف خیابان ٬ روبروی خانه ات . تو را میپاید .

میروی و می آیی .میخوابی و بیداری و او چشم از تو بر نمیدارد .

کمین کرده است و منتظر است . منتظر یک آن  ٬ یک لحظه ٬ یک فرصت ٬

تا این در باز بماند و این پنجره نیمه بسته .

منتظر است . منتظر یک روزن ٬یک رخنه ٬ یک سوراخ .

می خواهد تند و گستاخ و بی محابا وارد شود و پیش ار آن که بفهمی و باخبر شوی ٬

و پیش از آن که کاری کنی ٬ جستی بزند و مثل دوال پایی دستش را دور گردنت ببندد و پایش را دور کمرت .

می خواهد سوارت شود و آن قدر کوچکت کند ٬ آن قدر مچاله که توی مشت او جا شوی .

آن وقت تو را توی جیبش می گذارد و میرود .

این همه آرزوی اوست . آرزوی شیطان !!!

اما وای که بستن درها و گرفتن روزنه ها کافی نیست . زیرا که او زیرکی کهنسال است .

هزار اسم دارد و هزاران نقاب .

هر اسمی را که بخواهد قرض می گیرد و هر قیافه ای را به عاریت .

شیطان دشوار میشود و دشوارتر آن وقت که در میزند و لبخند .

آن وقت که به زور نمی آ ید .

آراسته و موجه می آید . با لباس دوست . با نقاب عاشق .

دستهایش از شعبده است و چشم هایش از جادو به رنگ تو در می آید . و آن میکند که تو میخواهی .

زشتت را زیبا و بدت را خوب جلوه میدهد .

تحسینت میکند و تعریفت و تو آرام آرام غرور را مزمزه میکنی و این آغاز فروپاشی است

پرده را کنار میزنم ٬ هنوزم آنجا ایستاده است .

طناب های وسوسه در دستش است...

خدایا ٬ خدایا ٬ خدایا شمشیری از عشق میخواهم و جوشنی از ایمان .

میخواهم به جنگش بروم که من کارزار را از پرهیز دوست تر دارم .

تنها تو ٬ تنها تو یاریم کن در روز مصاف و در آوردگاه دل .

[ ۱۳۸٩/٤/۱٥ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ سحاب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت, خدا ساخت. که من کسی نداشتم کسم خدا بود.کس بی کسان... من ملک بودمو و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم/ نیستم آدم اگر بازنگردم آنجا/ زین جهت هست که کمی دلشادم
امکانات وب

log