و ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
قالب وبلاگ

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد. در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد. روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟

همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکرمی کرد یک مرغ است.

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢۳ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

آنگاه که خورشید سر بر دوش کوه می نهد و می آرامد، برگ های سبز بر روی هم می لغزند و در سکوتی سبز لبخند می زنند؛ و چشمه ای آرام و بی صدا، آهسته می جوشد.

او، همان سپیده صبح، همان طلیعه آبی، با قامتی استوار، با عزمی راسخ و با روحی عظیم، تمام کوچه های پر پیچ و خم شب را ، در می نوردد و گاه، " تجدید حیات پدری " و " التیام زخم کهنه عشقی " و " ترمیم دل شکسته مهربان مادری" ، است که همیشه در آسمان زندگی اش می درخشد.

از تبار بزرگ زن تاریخ است. انگار که آگاه به تمام غصه های زمین است. پشت پنجره هایی که رو به غروبند، هر سحر ، در طلوع نگاه " آذر " گونه ی خورشید، " نسرین" را آرام هجا می کند و " با خطبه ای از عشق " و " ترنمی که در صدای موج می زند" تمام غصه های سنگین از بار غم را می شکند. و صدای گامهایش، که در پناه نگاه مهتابی ماه، به گوش باغ می رسد.

تو را و اندیشه ات را، می برد به " ابدی ترین صفحه تاریخ "، به " برگ عشق و خون"، به نام زینب (س).

او که در هر برهوتی خونین، اشک می بارد؛ آه می سراید؛ و با طنین شیوا و حزین صحبتش، زمین و زمان را ، بر آنچه بر برادر گذشته زنده نگاه میدارد.

بر پیکره شبهایی که از کسالت گنگند؛ ناله ای از پیچک خمیده به دیوار برمی خیزد. لبخند است ، و او ، نبض زمان را می گیرد و می بیند، که در میلاد سرورش چه با شتاب می تپد. و خدای را می ستاییم، چون تو را بر روی زمین آفرید .

" زینب "، تو از کجاوه ی بلند ماه، والاتری و از ترجمه ی عمیق عشق، برتر.

با کدامین لغزش قلم میتوان تفسیرت کرد. ای بلندای نورانی. و ما غرق دردهایی که همیشه می سوزاندمان، تو را در لحظه هایمان می کاویم. ای همیشه نام تو برجهان تابان، صدای زنگ کاروان توست، که می لرزاندمان. دست به استغاثه برداشته ایم و میشنویم، صدای گام های خودمانی تری را، که از روحمان، به خودمان، آشناتر است.

 

" بتول جعفری "

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ سحاب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت, خدا ساخت. که من کسی نداشتم کسم خدا بود.کس بی کسان... من ملک بودمو و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم/ نیستم آدم اگر بازنگردم آنجا/ زین جهت هست که کمی دلشادم
امکانات وب

log