و ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
قالب وبلاگ

 

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به (بهتر) گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود...

 

 

[ ۱۳۸٩/٧/۳٠ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ] [ سحاب ]

السلام علیک یا سلطان ابوالحسن علی ابن موسی الرضا

السلام علیک یا غریب الغربا

پروانه­ها، بال زنان و شادی کنان، شاعرانه ترین پروازشان را بر گرد شمع شبستان هشتم دنیا، آغاز می کنند.

خورشید شور و التهاب شگفتی را در وجود خویشتن احساس می کند. ماه، از همیشه زیباتر می شود و نگاهش را میهمان سرور و سرسبزی می سازد.

درختان با خرسندی به سیمای آفتاب می نگرند و به شادمانی می پردازند. کاینات غرق نورند.فرشته ها و آدمیان مسرورند. همگان مشتاق طلوع روی اویند. همه می خواهند سیب خوشبوی وجود او را ببویند. همه میخواهند شکفتن گل والای ولا را در دنیا ببینند و گلبرگی از نور و نوازش و شفاعت او بچینند.

آری، ای سید گل­ها ، ای مولا، ای سبزه زار سرزندگی و صفا، ای علی بن موسی الرضا علیه السلام، قدوم پاک تو، حضور همه زیبایی­ها را بیمه می کند. دستهای مهربان لطف تو، برترین سایه بان دلها و دیده های ماست.

ای امام، خجسته میلاد روشنایی بخش تو، بر همه هستی مبارک و فرخنده باد.

    

قلب    قلب

اینم برای همه اونایی که می خوان یه سلامی خدمت امام غریبشون عرض کنن

 التماس دعا از همه دوستداران حضرتش

 

[ ۱۳۸٩/٧/٢٦ ] [ ٥:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

السلام علیک یا فاطمه معصومه

تاریخ چشم به راه فاطمه ای دیگر است. انتظار به سر می آید و شمیم دلنوازی، خانه خورشید را فرا می گیرد. از عرش خدا باران سپیده می بارد؛ هلهله فرشتگان شادی آسمانیان را هویدا می کند؛ ماه با لبخند، بذر نقره می پاشد و ستارگان در بزم شادی عرشیان، آسمان شهر را با حضورشان چراغانی می کنند. ملائک، شادباش های خداوندی را در سریرهای نور به سرزمین مدینه می فرستند. شهر غرق در شور، شکفتن گلی از گلستان اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را انتظار می کشد و خانه امام موسی بن جعفر علیه السلام خود را آماده ضیافت تولّدی بزرگ می بیند. به ناگاه، فضا از عطر حضور پر می شود؛ انتظار به پایان می رسد؛ خنکای حضور دوباره فاطمه (س) در فضای مدینه جاری می شود و کوثر فاطمی، جوشیدن می گیرد. خنده ها می شکفد و نوزادی زیبا به ناز دیده می گشاید. پدر که لبخند را هدیه حضور کودک خود کرده ، نام او را به یاد مادر خویش فاطمه می نهد.

 

 

به کوچه باغهای حرم تو پناه می آوریم و در سایه سار ملکوتی آن، نفسی تازه می نماییم. کنار نهر استجابت می نشینیم و قطره ای می شویم در آبی زلال اشک های زائرانت.

ضریح نورانی ات را در آغوش می گیریم و از بین شبکه های آن، مزار مطهر تو را تماشا می کنیم. باورمان نمی شود! آیا به این سادگی به زیارت تو آمده ایم! تو که زیارتت، همسان زیارت یاس گمشده مدینه است!

 

 

[ ۱۳۸٩/٧/۱٦ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

سالروز شهادت رئیس مذهب شیعه بر همه دوستان تسلیت باد

داغ صادق شرر سینه ام افروخته کرد
جگرى سوخته یاد از جگر سوخته کرد
جگرى سوخته کز داغ بر افروخته بود
باز هم از اثر زهر جفا سوخته بود
بر جگر آنکه ولایت به موالى همه داشت
محنت کشتن اولاد بنى فاطمه داشت
آن امامى که لواى شرف افراخته بود
زهر منصور به جانش شرر انداخته بود
آه از آن روز که بگرفت زطاغوت زمان
آتش از چار طرف خانه او را به میان
وندرآن خرمن آتش، ولى رب جلیل
راه مى رفته و می گفت منم پور خلیل
شعله را چون به در خانه تماشا مى کرد
یاد آتش زدن خانه زهرا مى کرد
آنکه هم ظاهر و هم باطن ما مى داند
با دلش زهر چه کرده است خدا مى داند
چارمین قبله عشق است به دامان بقیع
رونق دیگر از او یافت گلستان بقیع

سید رضا مؤید

[ ۱۳۸٩/٧/۱۱ ] [ ۸:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.

سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

[ ۱۳۸٩/٧/٢ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت, خدا ساخت. که من کسی نداشتم کسم خدا بود.کس بی کسان... من ملک بودمو و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم/ نیستم آدم اگر بازنگردم آنجا/ زین جهت هست که کمی دلشادم
امکانات وب

log