و ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
قالب وبلاگ

حضرت موسی (ع) به غاری دور از انظار آدمیان برخورد و در آن پیرمردی ناقص الاعضا دید, سلام کرد و جواب شنید. شب هنگام مشاهده فرمود که لاک پشتی از روی آب سر بلند کرده یک انار درشت را به شدت بزمین کوبید. سپس مورچگانی آمدند و دانه های انار را برداشته و به دهان پیرمرد رساندند. بعد از غذا از حضرت خواست که چون شب به مناجات با خدا می پردازد از خداوند مکان وی را در قیامت جویا شود. ایشان هم در ضمن مناجات پیغام پیرمرد را رساند و خداوند فرمود به دو جهت ما وی را به جهنم می فرستیم: اول بدگمانی او نسبت به لاک پشت که خیال می کند او دو عدد انار می آورد و یکی را برای خودش بر می دارد و یکی را به پیرمرد می دهد. دوم آنکه رحم به مورچه ها نمی کند و آنقدر دهانش را باز می گذارد تا دانه های انار تمام شود, آن وقت دهانش را می بندد.

حضرت موسی(ع) فرمایش خدا رابه پیرمرد رساند و او هم گفت حال که چنین است به خدا عرض کن که آنقدر بدن مرا بزرگ کند که تمام جهنم را بگیرم و برای بندگان جایی باقی نگذارم, حضرت موسی چون بار دیگر به مناجات رفت , ندا رسید که ما جای پیرمرد را عوض کردیم, چون نسبت به بندگان ما رحم کرد.

[ ۱۳۸٩/٥/٢۸ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

بر سر سفره الهی

بار دیگر ضیافتى برپا مى‏شود و مؤمنان بر سر سفره رحمت الهى حاضر مى‏گردند. در نیمه‏هاى شب تک چراغى در هر خانه اما چلچراغى در دل‏ها روشن مى‏شود، نجواى مناجات و رایحه سحرانگیز صلوات و تسبیح فضا را ملکوتى و معطر مى‏کند.

اینک ماه رمضان بر دوستانش اقبال نموده است، ماهى که آلودگى‏ها را مى‏شوید و مى‏سوزاند توبه دل‏هاى خطاکاران و گرسنگى بندگان دراین ایام مبارک رحمت الهى را جلب مى‏کند. اگر خواستار آن هستیم که از سفره پر بهره این ماه بهتر و بیشتر برخوردار شویم باید روح و روان را در چشمه زلال روزه بشوییم و نفس اماره را در بند کشیم..

خواجه عبداللّه انصارى گفته است:اینک ماه رمضان آمد که هم بسوزد و هم بشوید، به آتش گرسنگى تن ما را بسوزاند و به آب توبه دل‏هاى گناهکاران را بشوید. ماه رمضان که شریف‏ترین ماههاست موسم معاملت تو دانسته، ماهى که در آن گناهان آمرزیده، دیوها رانده، درب بهشت گشوده و درهاى دوزخ بسته مى‏شود.


گر بسوزد گوبسوز و گرنوازد، گونواز

عاشق آن به کومیان آب و آتش دربود

تا بدان اوّل بسوزد، پس بدین غرقه شود

چون زخودبى خود شود معشوقش اندر بر بود.

 

سلام بر تو ای رمضان که فانوس اعمال ما را فروغ ابدی روشنی خواهی داد.

سلام بر تو که دست ما را می فشاری و از کوچه های پرپیچ و خم گناه عبور می دهی و به سمت باغ های ناپیدای کران می بری اگر همگی به هوش باشیم. سلام بر تو که به همه پنجره ها یاد می دهی سحرخیز باشند.

سلام بر تو ای انیس گرانمایه که در کنار نگاه بهاری تو غنچه های قلب ما گل های مهربانی شدند و خارهای گناه سرافکنده. سلام بر تو که آیینه دل ما را با زلالی سحر می زدایی و بر سراشیبی لغزش ها دستاویزی مطمئن خواهی بود.

 

حلول ماه مبارک رمضان, ماه میهمانی خدا را به همه شما دوستان عزیزم تبریک و شاد باش عرض می نمایم, باشد که از فرصتی که در این ماه در اختیار ما قرار می گیرد بیشترین بهره را ببریم

[ ۱۳۸٩/٥/٢٠ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.

شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود, او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.

عارف به حضور شاه شرفیاب شد.

شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.

استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیروون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت:" بیا اینان دوستان تو هستند, اوقاتت را با آنها سپری کن".

شاهزاده با تمسخر گفت:" من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! "

عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و این بار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خلرج شد.

او سومین عروسک را امتحان نمود.

تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت, از هیچ یک از دو عضو یاد شده خارج نشد.

استاد بلافاصله گفت: " جناب شاهزاده , اینان همگی دوستانت هستند, اولی که اصلا" به حرفهایت توجهی نداشته, دومی هر سخنی را که از تو شنیده, همه جا بازگو خواهد کردو سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فروبسته."

شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

عارف پاسخ داد: " نه "

و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی" .

شاهزاده تکه نخ را برگرفت و امتحان نمود.

با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد, گفت: " استاد اینکه نشد! "

عارف پیر پاسخ داد : "حال مجددا" امتحان کن "

برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد.

شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند.

استاد رو به شاهزاده کرد و گفت : " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف یزند, چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند. "

[ ۱۳۸٩/٥/۱۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ سحاب ]

یا صاحب الزمان ادرکنی

السلام علیک یا صاحب الزمان یا بقیِة ا...

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی 

خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم نه؛ ولی

برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی

 

مهدی جان!

ای کاش می دانستم چشمان پاک کدامین خاک حضور سبز تو را به تماشا نشسته است و بر نرمی قدمهایت بوسه می زند.

مولای من !

ای کاش می دانستم کدامین سرزمین غریب با وجود نازنین تو آشنایی دارد و آغوش خویش را برای مهربانی هایت گشوده است.
...
یابن الحسن!

سخت است برای من که سایه تمام مردم, از میان کوچه نگاهم بگذرد، اما پنجره چشمانم به روی خورشید زیبای تو بسته باشد و باغ دلم از بهار صدایت بی نصیب بماند.
...
ای یوسف دور از وطن!

سخت است برای من که از اشک فراقت، بی طاقت شوم، در حالی که مردمان یاد تو را از خاطر برده و آسوده باشند نسبت به آنچه از بلایا و مصائب بر تو می گذرد.

ای غایب همیشه حاضر!

تو همان ریسمان هدایتی که از دیده ها نهان اما در حقیقت از ما به ما نزدیکتری.

... ای فرزند ماههای تابان !

عمری است که به انتظار طلوع تو در ساحل حسرت نشسته ایم.

قلبهای تشنه ما به اشتیاق ظهور تو می تپد و کبوتران دعا, قنوت دستهایمان را  رو به دریای خدا می برند

کی می شود موج صدای گرم تو برخیزد و زلال قطره های ناب تو سیرابمان کند؟ که تشنگی ما بطول انجامیده است

... ای آرزوی مشتاقان!

کی می شود که آسمان دلهایمان از نسیم صبحگاهی سلام تو معطر شود و شب چشمانمان به جمال ماه تابان تو روشن گردد؟ و بامداد را در خدمت تو به شام رسانیم و از چشمه های آب گوارای دیدارت سیراب گردیم.
...
ای امید منتظران !

کی می شود که ذوالفقار تو بر گردن دشمنان و منکران حق بنشیند و پرچم عدل و دادگری بر فراز شهر و دیار مؤمنان سایه افکند؟ و ما گرداگرد تو جمع شویم و از سر شادمانی و سپاس بدرگاه خدا بگوییم: ستایش از آن خداوندیست که پروردگار جهانیان است.
...
یا صاحب الزمان !

 آیا می شود که در حرم امن تو اجازه ورود بیابیم و پروانه وار گرد کعبه وجود مقدست طواف کنیم؟  

 

سوگند که تو آرزوی مشتاقان مومنی و تو را آرزو کنند و به یاد تو نالند.

سوگند که تو آن مجد و شکوه ریشه داری که همسنگ تو کس نباشد و تو آن شرافتی که کس با تو برابری نتوان کرد.

و تا کی و با چه سخنی وصف تو گویم؟

و با کدام راز از تو گویم؟ بر من گران است که از غیر تو پاسخ بشنوم و دیگران با من سخن گویند.

روزی از حضورت در مکه گویند و روزی در مدینه رویت می شوی،  و یک روز کربلایی ها را ذوق زده می کنی. یک روز بوی تو را که در مسجد کوچک و قدیمی محله جا مانده بود، شناسایی می کنند. فکر می کردم فقط ما آرام نداریم. گویا تو از ما ناآرامتری.

 

پس تا به کی انتظار و انتظار و انتظار....

 

التماس دعا

 

[ ۱۳۸٩/٥/٤ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت, خدا ساخت. که من کسی نداشتم کسم خدا بود.کس بی کسان... من ملک بودمو و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم/ نیستم آدم اگر بازنگردم آنجا/ زین جهت هست که کمی دلشادم
امکانات وب

log