و ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
قالب وبلاگ

 

پرده، اندکی کنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت.

رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان.

رازی به اسم هر چه که می دانی. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.

و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، که هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه ای رازی می چکید.

در این سوی رازناک پرده، آدمیان سه دسته شدند.

گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل و توان نیز هست. ما رازها را می گشاییم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند. خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید که در گشودن همان راز نخستین وابمانید.

و گروه سوم اما، سرمایه ای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی. جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو که چه باید کرد و چگونه باید رفت.

خدا گفت: نام شما را مومن می گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلای رازها عبور داد و در هرعبور رازی گشوده شد.

و روزی فرشته ای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید. و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولین واماند و تنها آنان که دست در دست خدا دادند از هستی رازناک به سلامت گذشتند.

[ ۱۳۸٩/٤/۳٠ ] [ ٩:۳۸ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

 

یا امام العارفین

السلام علیک یا سید الساجدین علی بن الحسین

کیست سجاد(ع)؟ :

 

 

اصل ایمان، پایه ی دین، قبله ی اهل ولایت
پیشوای قائمین و راکعین و ساجدین است
در عبادت، در اطاعت، در فتوّت، در سخاوت
مقتدای خاضعین و خاشعین و حامدین است

 


میلاد چهارمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت امام سجاد را به تمامی شیعیان تبریک وتهنیت عرض می نمایم

 

یا باب الحوائج ادرکنی

 السلا علیک یا باب الحوائج یا قمر بنی هاشم 

 

عباس یعنی تا شهادت یک تازی                  عباس یعنی عشق, یعنی پاکبازی

عباس یعنی رنگ سرخ پرچم عشق              یعنی مسیر سبز پر پیچ و خم عشق

جوشیدن بحر وفا, معنای عباس                 لب تشنه رفتن تا خدا, معنای عباس

بی لب نهادن, لب به جام باده عشق              بی کام نوشیدن, تمام باده عشق

این است مفهوم بلند نام عباس                   در ساحل بی ساحلی, آرام عباس

چهارم شعبان است و خاندان نبی چشم به راه و منتظر....

و ناگاه عطر دلنشینی فضا را از شمیم آسمانی اش سرار کرد؛

مولودی قدم به گیتی نهاد که با گامهای کوچکش فردایی بزرگ را رقم میزد.

پدر او را در آغوش گرفت و بر دستانش بوسه زد, در حالیکه اشک از چشمان مبارکش جاری بود و همه متعجب بودند از این رفتار امام.

امام نگاهی به حسین (ع) کرد و فرمود: این دستها در راه امام خود و برای خدا قطع می شوند.

آری! اولین مرثیه سرای " عباس" علی (ع) بود, مرثیه ای که تا ابد بر زبانها جاری می ماند.

عباس در وجاهت چنان بود که مردم او را قمر بنی هاشم می خواندند؛ به راستی از او چه می توان گفت که فرات نیز با تمامی وسعتش شرمسار دل دریایی اوست.

آری! در عظمت حضرت ابوالفضل همین بس که در روز نبرد, خطاب برادر به وی چنین بود:     " جانم به فدایت"

و امام سجاد علیه السلام نیز درباره آن بزرگوار چنین می فرماید: " عباس نزد خداوند از مقام و منزلتی برخوردار است که در روز قیامت همه شهدا به آن غبطه می خورند."

 

 

 

میلاد با سعادت باب الحوائج ابوالفضل العباس بزرگ جانباز و علمدار دشت کربلا را به کلیه شیعیان و جانبازان بزرگوار تبریک و تهنیت عرض می نمایم

[ ۱۳۸٩/٤/٢٤ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

یا ابا عبدالله الحسین

 السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

 

از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی جانکاه بر دل, که شوق انگیز ترین حوادث, غرور آمیز ترین وقایع, شادی آورترین اتفاقات, شیرین ترین گفتارها و نغزترین رفتارها توان این که خنده ای بر لبان ما بنشاند در خود نمی بیند.

مگر نه با ولادت تو, عشق متولد شد, رشادت رشد کرد, شهامت رنگ گرفت, ایثار معنا؛ شهادت, قداست؛ و خون, آبرو گرفت؟

مگر نه با ولادت تو, زلال ترین تقوا از چشمه سار وجود جوشید؟ مگر نه با ولادت تو, " موج" موجودیت یافت؟

مگر نه این که " نسیم" با تولد تو متولد شد و مگر نه " صاعقه" اولین نگاه تو در گهواره بود و مگر نه " عشق" در کلاس تو, درس می خواند و مگر نه " ایثار" به تو مقروض شد و مگر نه " آفرینش" از روح تو جان گرفت؟

پیامبر, آنگاه که تو پا به عرصه ظهور نهادی, گلویت را بویید و اشک دلش, بوسه را بر گلوی تو طراوتی دیگر بخشید.

و هر چند تو برتری از آنچه ما می اندیشیم و آن صفات که تو را متصف می کنیم و اگرچه تو زینت بخش صفاتی, و اگر چه یادمان نرفته است آن کلام را که در قیامت والاترین مؤمنین در تب و تاب دیدار خداوندی می سوزند و از او تقاضای دیدار می کنند؛ برقی می درخشد و نوری متجلی می شود که همگان را سالیان دراز بی خویش و بی هوش م یکند و وقتی خود را می یابند و به هوش می آیند, عاجزانه  از خدا می پرسند که این تو بودی؟ و پاسخ می شنوند که این یک تجلی از چهره حسین بود؛ جلوه ای از رخ اباعبدالله, یک نیم نگاه ثارالله... و قلم را هرگز توان شرح این دیدار نیست... ولیکن ما را فقط یارای دیدن ظواهر است و همین و تا همین حد, آتش به خرمن وجودمان افکنده است و دلهای ناقابلمان را پروانه آن شمع جاودانه کرده است.

ما که ظرفیت دریا نداریم, همان قطره مان که در گلو چکانده ای,  حیات و زندگیمان بخشیده است.

 

سالروز میلاد سومین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت و روز بزگداشت پاسدار را به تمامی شیعیان و پاسداران این مرز و بوم تبریک و تهنیت عرض می نمایم 

 

[ ۱۳۸٩/٤/٢٤ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ سحاب ]

کوتاهه اما فکر می کنم ارزش خوندنو داشته باشه

 

مرد پلیدی ، در آستانه مرگ، کنار دروازه دوزخ به فرشته ای بر می خورد.

فرشته به او میگوید : فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی و همان یاریت میکند. خوب فکر کن .

مرد به یاد می آورد که یک بار هنگامی که در جنگلی راه میرفت ، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند میزند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید، تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده میکنند و شروع به بالا رفتن از آن می کنند. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمیگردد و آنها را هل میدهد. در همین لحظه، تار پاره می شود و مرد بار دیگر به دوزخ باز میگردد.

صدای فرشته را می شنود که  افسوس.

خودخواهی ات تنها کار نیکی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد

[ ۱۳۸٩/٤/٢۱ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

یا رحمةللعالمین

بخوان به نام رهایی ! بخوان به نام بلوغ ! بخوان به نام ساقه امید در پهندشت یأس! بخوان به نام خالق خورشید و عشق را به اسم اعظم معشوق, از پس یلدای بی تنفس دیجور, نور باران کن.

بخوان نبی گرامی ! بخوان رسول عشق و امید! بخوان به نام نامی توحید!

تو که خواندی, هرم صدای تو که قندیل های سکوت را ذوب کرد, آوای مهربان تو که فضای میان زمین و آسمان را عطرآگین نمود, بوی خوش عشق که ملائک بی تاب را به طواف حرا کشانید انبیا انگشت حیرت به دندان گزیدند.

ابراهیم و اسماعیل از آنکه حرا بود و ما به مرمت کعبه ایستادیم و موسی که به طور , چرا رفتیم و عیسی از آن که آنچه در زمین یافتنی بود, در آسمان چرا می جستیم و در این میانه, تنها خاطر خدا بود که راضی بود. چرا که رحمت واسعه خویش را نمود عینی بخشیده بود. فرشتگان برخی به رضایت بی سابقه خدا سجده می بردند, بعضی عرق از جبین پیامبر می ستردند, عده­ای گوش به لطافت این معاشقه می سپردند و برخی از آن که معشوق خداوند را در زمین می دیدند نه در میان خویش, خون دل می خوردند.

اگر چه پیامبران همگی مظهر رحمت خداوند بودند, اما کدام گستره­ی محبتی, خدا را به تمجید وا داشته بود « انک لعلی خلق عظیم».

جبرئیل چه ذوق کرده بود که پیام عاشق و معشوق را بر بال امانت خویش به یکدیگر می رساند.

آری تو که خواندی, آسمانیان, زمینیان, اهل دل را به پایان شب سیاه بشارت دادند. عرشیان که هلهله می کردند, فرشیان را مژده آوردند که :« قدجائکم من الله نور». خداوند زمین را نورباران کرده است.

برخیزید, خواب را بشکنید و چشمان ظلمت گرفته را سوی نور بگشایید. بیم گمراهی را از کلبه دل برانید و ترس از فراز و نشیب, از چاه و چاله , از دشت و تپه را جواب کنید. نگرانی را جارو کنید, هراس از افتادن را به گور بسپارید, بر ظلمت زهرخند بزنید که :« یجعل لکم نورا" تمشون به ». فرا راهتان نوری گسترده است به مدد آن, راه را بیابید و در پناه او بپویید. جگرهای تفدیده و چشمان عطش چشیده و دهانهای تشنگی کشیده را با زلال رحت خداوند سیراب کنید. هر کدام که از اعماق دل و شیارهای ذهن خویش خدا را می جستید, اینک نظاره کنید. «من رانی فقد رای الحق» . هر که خدا را می جوید, او را ببیند خدا را در آینه وجود او به تماشا بنشیند.

خدا که آفرینش را برای شناخت خویش, « فخلقت الخلق لکی اُعرف », بنیان نهاده بود, با تو به کار خلقت کمال بخشید . تو رحمت خداوند را به زمین آوردی و عینیت بخشیدی.

و چرا خوشحال نباشد؟ تو تنها ظرفی بودی که تمامی رحمت زلال و بی منتهای او را در خویش جا دادی. و در آفرینش کدام ظرفی به ظرفیتی این چنین دست یافته بود؟ « الم نشرح لک صدرک». کدام سینه جز سینه ی مبارک تو به وسعت رافت الهی گسترده بود؟

این چه استقامت بی انتهایی است که خدا را حتی به اعتراض وا می دارد: « فلعلک باخعٌ نفسک علی آثارهم, ان لم یومنوا بهذا الحدیث اسفاً ». تو تا کجا پای می فشری پیامبر؟ مگر جان خویش شمع هدایت کوران کرده ای؟

مگر مظاهر رحمت خداوند کاسه ی صبرشان تا زمانی به لب نمی رسید؟ مگر جاده ی پایمردی و استقامتشان به انتها نمی رفت؟ مگر پس از سالها خون جگر, لب به نفرین نمی گشودند؟ این چه سینه ایست که انتها ندارد؟ این چه کوه استقامتی است که از جا نمی جنبد؟ این چه اعجوبه ای, چه معجزه ای, چه آیت بی همتایی است که تنش در زیر قلوه سنگهای جهالت خرد می شود و در عین حال هدایت دشمنان را از خدا طلب می کند .

زبانش جز برای دعا نمی گردد, و لبهایش جز به استغفار برای همه تکان نمی خورد.

این چه عظمت سوال آفرینی و چه شوکت تحیرزایی است؟

برای آنها که دست در گوش, می گریزند, چه می خوانی؟ برای آنان که خود نمی خواهند, از من طلب هدایت چه می کنی؟

اینان جنبه ی خورشید ندارند, نور نمی فهمند, ظرفیت روشنی در وجودشان نیست. تشعشع آفتاب وجود تو چشمهایشان را کور کرده است.

تو باز به دنبالشان چه می دوی؟ اینان از نور , از روشنی, از تو می گریزند, جان خوش فدای هدایت نا اهلان مکن پیامبر!     

و طبیعی است که خدا این جلال و عظمت را محصور یک جامعه و یک قرن نپذیرد. این با رحمت گسترده ی خداوند سر سازگاری ندارد که عصاره ی خلقت خویش رابه زمان و زمینی منحصر کند. اگر چه سالهای سال بگذرد و این راز نگفته بماند.                                                                                                      

[ ۱۳۸٩/٤/۱۸ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

در را ببند ٬ پنجره ها را هم پرده بکش . درزها را هم بگیر . روزنه ها را هم ..

او همیشه آنجا ایستاده است . آن طرف خیابان ٬ روبروی خانه ات . تو را میپاید .

میروی و می آیی .میخوابی و بیداری و او چشم از تو بر نمیدارد .

کمین کرده است و منتظر است . منتظر یک آن  ٬ یک لحظه ٬ یک فرصت ٬

تا این در باز بماند و این پنجره نیمه بسته .

منتظر است . منتظر یک روزن ٬یک رخنه ٬ یک سوراخ .

می خواهد تند و گستاخ و بی محابا وارد شود و پیش ار آن که بفهمی و باخبر شوی ٬

و پیش از آن که کاری کنی ٬ جستی بزند و مثل دوال پایی دستش را دور گردنت ببندد و پایش را دور کمرت .

می خواهد سوارت شود و آن قدر کوچکت کند ٬ آن قدر مچاله که توی مشت او جا شوی .

آن وقت تو را توی جیبش می گذارد و میرود .

این همه آرزوی اوست . آرزوی شیطان !!!

اما وای که بستن درها و گرفتن روزنه ها کافی نیست . زیرا که او زیرکی کهنسال است .

هزار اسم دارد و هزاران نقاب .

هر اسمی را که بخواهد قرض می گیرد و هر قیافه ای را به عاریت .

شیطان دشوار میشود و دشوارتر آن وقت که در میزند و لبخند .

آن وقت که به زور نمی آ ید .

آراسته و موجه می آید . با لباس دوست . با نقاب عاشق .

دستهایش از شعبده است و چشم هایش از جادو به رنگ تو در می آید . و آن میکند که تو میخواهی .

زشتت را زیبا و بدت را خوب جلوه میدهد .

تحسینت میکند و تعریفت و تو آرام آرام غرور را مزمزه میکنی و این آغاز فروپاشی است

پرده را کنار میزنم ٬ هنوزم آنجا ایستاده است .

طناب های وسوسه در دستش است...

خدایا ٬ خدایا ٬ خدایا شمشیری از عشق میخواهم و جوشنی از ایمان .

میخواهم به جنگش بروم که من کارزار را از پرهیز دوست تر دارم .

تنها تو ٬ تنها تو یاریم کن در روز مصاف و در آوردگاه دل .

[ ۱۳۸٩/٤/۱٥ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ سحاب ]

یک روز کارمند پستی که نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد، متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا.

با خوش گفت بهتر است نامه را باز کند و بخواند، در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم، بیوه زنی 83 ساله ام که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد.

دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که باید تا پایان ماه خرج می کردم.

یک شنبه هفته­ی دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را دعوت کرده ام.

اما بدون آن پول چیزی نمی توان بخرم. هیچ کس را ندارم تا از او پول بگیرم.

تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن.

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.

نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.

در پایان 96 دلار جمع شد که آن را در پاکتی گذاشته و برای پیرزن فرستادند.

همه ی کارمندان اداره پست از این که توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.

عید به پایان رسید و چند روزی از آن ماجرا گذشت.

تا اینکه نامه ی دیگری از آن پیرزن به اداره ی پست رسید که روی آن نوشته شده بود:

نامه ای به خدا ، همه ی کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

 

خدای عزیزم چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.

با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم که چه هدیه ی خوبی برایم فرستادی . البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!!

 

[ ۱۳۸٩/٤/۸ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ سحاب ]

یا امیرالمومنین ادرکنی

امشب ای عشق در طواف توام

سیزده شب در اعتکاف توام

               بال با من، پریدنش با تو                               سمت بالا کشیدن با تو

               شوق تنزیل آیه ها با من                             جبرییل آفریدنش با تو

               گندم کال مزرعه با من                               فصل گرم رسیدنش باتو

               نخل با من رطب با من                               دست مشتاق چیدنش با تو

              سجده بر خاک پای تو با من                         دست بر سر کشیدنش با تو

قل هو الله یا احد یا هو

وحده لا اله الا هو

         کعبه آن قدر بی تو زیبا نیست                      بی حضورت مطاف دنیا نیست

         بی سبب رد نکرد مریم را                            این طرفها که جای عیسی نیست

        کعبه مختص حال امروز است                        مثل دیروز ومثل فردا نیست

        سوره ات را خودت نزول بده                          ورنه جبریل مرد اینها نیست

        تو که از این طرف نمی آیی                          پس چه بهتر درحرم وا نیست

ای مسیحای سبز بنت اسد

آیه لم یلد ولم یولد

           ای که صبح ازل شروعت بود                            کهکشان حیطه ی طلوعت بود

           بهترین لحظه ها برای خدا                               لحظه ی سجده خشوعت بود

           آنچه دیشب مرا سلیمان کرد                            خواب انگشتر رکوعت بود

           چاه وقفی ونخل های بلند                               حاصل چله های جوعت بود

           ای سر آغاز مرد بی پایان                                 ای که صبح ازل شروعت بود

           کس ندیده است ارتفاع تورا                              آفتاب تورا شعاع تورا

           به نگاهت کمی نقاب بده                                 فرصتی هم به آفتاب بده

           از خودت از بیان شرح خودت                              دست پیغمبران کتاب بده

           تا رطب های من شود باده                               نخلهای مرا شراب بده

           تا بلنداترین صدات کنم                                    به لبم حق انتخاب بده

یا علی یا علی بهارم باش

فصل جان دادنم کنارم باش

          این همه مستجیر مال شماست                  التماس فقیر مال شماست

          مرد دیروز حضرت امروز                               از احد تا غدیر مال شماست

          تا خدا بوده تا خدایی هست                        لقب یا امیر مال شماست

          از تمامی فرش های زمین                          تکه ای از حصیر مال شماست

         از سر سفره ی مدینه فقط                         نمک و نان وشیر, مال شماست

زندگی تو مثل مردم نیست

نان تو از تبار گندم نیست

         بی نظیر عرب بدون مثل                            آفتاب عجم بدون بدل

         یا هو الظاهر و هوالباطن                            یا هوالآخر وهو الاول

        تو رسیدی و وحشت افتاده است                 بر سر شانه های لات و هبل

        اسدالله غزوه ی احزاب                              یل میدان لحظه های جمل

        مرد دلدل سوار روز احد                              آینه دار خشم عزوجل

الامان از سوار آمدنت

وقت با ذوالفقار آمدنت

       نام تو بوی سیب می آرد                           روی دلها بهار می کارد

       تو همان پیر مرد نخلستان                         پیر مردی که نان جو دارد

       ای که دلتنگ صبح زهرایی                        گریه ی چشم های تو دارد

       اول کوچه ی بنی هاشم                          روی تابوت شهر می بارد

       غسل نیلی فاطمه هر شب                     خاطرات تو را می آزارد

       هیچ کس مثل تو حبیب نداشت                سر سفره نسیم نداشت

 

سروده  علی اکبر لطیفیان

 

پدر عزیزم روز میلاد مولای متقیان امیرمومنان علی (ع) بر تو و برهمه پدران این مرز و بوم مبارک

[ ۱۳۸٩/٤/٤ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

یا باب الحوائج ادرکنی

السلام علیک یا محمد بن علی ایها الجواد

من زخمی جبر زمانه بودم؛ زمانه خیانت به عهد خلیفة اللهی انسان!

تیر خورده جفای روزگار که بر طریقت ظالمان می چرخد! رمیده از آدمیان، که بر خوی حیوانی شان سلوک می کنند و به وحشی صفتی دلشان عادت کرده اند! وانهاده شده به تنهایی خویش که با جای خالی حضور پر شده بود! آواره در گورستان آرزوهای مدفون شده ام که آه حسرتم نیز بوی تعفن می داد؛ گویی از گور اجساد از یاد رفته، برمی خاست!

از همه سو رانده و از همه کس بریده، دست گستاخی به درگاه خانه تو دراز کردم تا هر چه به دست آمد، غنیمتی باشد برای روح شکست خورده ام در جنگ با خویشتن.

به سبب این دست درازی، مستحق مجازات بودم، اما تو دست طمع مرا از کرامت خویش نبریدی! بلکه دست محتاجم را در میان دستان اجابتت، به بهانه میهمانی ناخوانده، فشردی و در را برویم گشودی و مرا بر مائده جود خویش نشاندی!

آوازه فضل وجود تو آن قدر شهره بود که دهان به دهان چرخیده، به گوش من رسیده و مرا به در خانه تو کشانده است.

لقمه اول از طعام مهر تو را که فرو دادم، روح عصیان زده ام، در کالبد ادب فرو نشست و آهنگ طغیان در اعماق وجود خاموش گشت! گویی کسی طبع سرکش مرا رام کرده باشد و خوی افسار گسیخته ام را لگام اطاعت زده باشد. شبیه مرکب راهواری شدم که چشم بسته نیز می تواند خانه صاحب را بیابد و او را بشناسد.

تو برای من، به مثابه چشمه محبت زلالی بودی که روح له له زنان من برای قطره ای از آن، سرگشته بیابان های خشن وجود انسان هایی شده بود که در قهر دایمی با خود به سر می بردند.

سر بر دامن عنایتت خم کردم و تو لبریزم کردی از »مهربانی « که مهریه آسمانی مادرت  فاطمه علیهاالسلام  بود!

خسته و ناامید به خانه ات آمدم، اما عاشقانه از حضورت بازگشتم، با بدرقه ای از نگاه لطف و دعای خیرت که راه های ناامن زندگی را برایم رو به فرج می گشود.

آن چه تقدیر آدمی را برای رستگار شدنِ یا نشدن تغییر می دهد، آشنایی با کسانی است که بر سر راه زندگی تو قرار خواهند گرفت!

اگر تو امام زمانه من نبودی و من به جای خانه تو، به ملک دیگری سر کشیده بودم، اینک مجرمی بودم با سوء سابقه ای از گناه تنهایی خویش که به جبران شکست های پی در پی خویش، حرمانی دیگر را می آفریند، اما تو با حُسن وجود خویش، مرا از قعر جهنم باطنی ام بیرون کشیدی و روزنه امید، به بهشت زندگی ام را نشانم دادی!

خداوند سایه دست بابرکتت را از سر بی سامان دلشکستگانی چون من کوتاه نکند!

 

  یا باب الحوائج همه نیازمندان آستان مقدس الهی چشم به محبت و کرامت تو دوخته اند تا پلی باشی بین ما و سرچشمه هستی

 

میلاد باسعادت باب الحوائج امام محمد تقی (ع) بر همه حاجتمندان آستانش مبارکباد

 

[ ۱۳۸٩/٤/٢ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت, خدا ساخت. که من کسی نداشتم کسم خدا بود.کس بی کسان... من ملک بودمو و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم/ نیستم آدم اگر بازنگردم آنجا/ زین جهت هست که کمی دلشادم
امکانات وب

log