و ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
قالب وبلاگ

 

یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد

چه انتظار عجیبی! تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی!

عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت

چه کودکانه سپردیم دل به بازی قسمت

چه بی خیال نشستیم، چه کوشش چه وفایی؟

فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی.

 

 آغاز امامت گل سر سبد عالم هستی بقیة الله الاعظم حضرت حجه بن الحسن امام زمان(عج) بر منتظران ظهورش مبارک

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه می داند، پاهایش در گل است، او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت.

و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ که‌ باید.

مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سال‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سال بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود...

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت...

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

  درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

 

این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است...

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

یا علی بن موسی الرضا

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ... اشهدانک قد اقمت الصلوة و ...

 

این چه ظلمی است که بر تو رفته است و دشمن با تو چه کرده است که ما از ورای صدها سال وقتی در کنار ضریح عشق آفرینت زانو میزنیم باید شهادت دهیم که تو اقامه نماز کردی و ایتاء زکات!

باید شهادت دهیم که تو آمر به معروف و ناهی از منکر بودی.

این چه شهادتی است که مظلومیت تو در آن موج می زند!

مگر نه تو خو نماز مجسم بودی؟

مگر نه نماز در دستهای تو قامت می بست؟

مگر نه قیام و قعود جهان چشم و گوش به مکبر مژگان تو دوخته بود؟

مگر نه شما جایی میان خالق و مخلوق بودید و واسطه فیض؟

پس چیست راز اینگونه سلام گفتن بر تو؟ راز شهادت به اقامه نماز تو و ایتای زکات تو؟ راز شهادت به عبادت تو تا رسیدن به سرمنزل یقین؟

توان بر گرفتن این مهر، توان گشودن این راز در دست های ما نیست.

سرچشمه این راز زلال در محراب مظلومیت علی است. آنجا که شهادتش در محراب، مردم مرعوب و گنگ را به تعجب وا می دارد که مگر علی نماز میخواند؟

و این راز از جنس همان رازی است که با جگر سوخته امام حسن (ع) به طشت میریزد اما هیچ دلی نمیلرزد و هیچ اشکی نمی ریزد.

و این راز از سنخ همان رازی است که وقتی عشق رسول ا... بر سرنیزه ها، خارجی معرفی می شود، هجوم بیرحمانه سنگ از بام های جهالت و کنگره های قساوت بر هویت خورشید تکرار می گردد.

و این همان رازیست که در گریه های سجاد موج می زند.

...

دشمن چه کرده است با شما آل ا...؟ چه تصویری از شما در ذهن عالمیان کشیده است که ما شیعیان هم از ورای صدها سال باید به نماز خواندن و زکات دادن شما گواهی دهیم؟

خدا ظهور قائمتان را نزدیک فرماید تا این زخم کهنه چند ساله را مرهم و درمانی جانانه باشد.

 

 

آمین

 

 

هرچند حال زمین و زمان بد است

  یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

آنجا برای عشق شروعی مجدد است

 

شهادت پیامبر اعظم اسلام و کریم آل طه و امام رئوف علی بن موسی الرضا بر عاشقان کویش تسلیت!

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٤ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

پیله و پرواز

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد

شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.

آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر می رسید که خسته شده، و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه ی او محافظت کند. اما چنین نشد
!
در واقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد و هر گز نتوانست با بال هایش پرواز کند
.
آن شخص مهربان، نفهمید که محدودیت پیله، و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را ،خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم، فلج می شدیم ، به اندازه ی کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم
.
من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم. من دانش خواستم و خداوند مسایلی برای حل کردن به من داد.

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم

من به آنچه خواستم نرسیدم...اما آنچه به آن نیاز داشتم ، به من داده شد.

نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی.

[ ۱۳۸٩/۱۱/۳ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت, خدا ساخت. که من کسی نداشتم کسم خدا بود.کس بی کسان... من ملک بودمو و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم/ نیستم آدم اگر بازنگردم آنجا/ زین جهت هست که کمی دلشادم
امکانات وب

log