و ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
قالب وبلاگ

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:    
" فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟
"

استاد اندکی تامل کرد و گفت:

"فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"

  آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. "

دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت."

آندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:

" وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.

بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم...

 

 

 

" فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!"

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ سحاب ]

 

من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

 

خدا گفت : نه

آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

 

 

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

 

خدا گفت : نه

روح تو کامل است . بدن تو موقتی است  

 

 

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

 

 خدا گفت : نه

شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

 

 

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

 

 خدا گفت : نه

من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد

 

 

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد

 

 خدا گفت : نه

درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

 

 

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

 

 خدا گفت : نه

 تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

 

 

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

 

خدا گفت : نه

من به تو زندگی می بخشم تا تو از همه آن چیزها لذت ببری

 

 

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم ... .

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/۳ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سحاب ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت, خدا ساخت. که من کسی نداشتم کسم خدا بود.کس بی کسان... من ملک بودمو و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب آبادم/ نیستم آدم اگر بازنگردم آنجا/ زین جهت هست که کمی دلشادم
امکانات وب

log